پشت پنجره....

از هجومِ شب و اندوهِ زمان مانده‌ام

خسته از خویش، به نیمه‌رهِ جان مانده‌ام

راه رفته‌ست و من از قافله جا مانده‌ام

زیرِ آوارِ نفس‌های گران مانده‌ام

بغلم کن، که جهان سرد و غریبانه شده‌ست

بی‌پناه از همه‌سو، در نگران مانده‌ام

دل نمرده‌ست، اگرچه به تب افتاده هنوز

در تبِ عشق، چنین گرم و تپان مانده‌ام

نه گم و نه شکسته، نه تهی از فردا

پشتِ این پنجره، چشم‌انتظار مانده‌ام

جا ماندن، نه گم‌شدن بود و نه پایانِ من

من به امیدِ نفس، در دلِ دعا مانده‌ام

#بابک غلامی


برچسب‌ها: بابک غلامی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵ ساعت 0:4 توسط بابک غلامی |