پشت پنجره....
از هجومِ شب و اندوهِ زمان ماندهام
خسته از خویش، به نیمهرهِ جان ماندهام
راه رفتهست و من از قافله جا ماندهام
زیرِ آوارِ نفسهای گران ماندهام
بغلم کن، که جهان سرد و غریبانه شدهست
بیپناه از همهسو، در نگران ماندهام
دل نمردهست، اگرچه به تب افتاده هنوز
در تبِ عشق، چنین گرم و تپان ماندهام
نه گم و نه شکسته، نه تهی از فردا
پشتِ این پنجره، چشمانتظار ماندهام
جا ماندن، نه گمشدن بود و نه پایانِ من
من به امیدِ نفس، در دلِ دعا ماندهام
برچسبها: بابک غلامی